تبليغاتX
کویر یخ
......حاصل عشق مترسك به كلاغ مرگ يك مزرعه است...



سقف ما هر دو یه سقف
دیوارمون یه دیوار
آسمون ، یه آسمون
بهارامون ، یه بهار
اما قلبمون دو تا
دستامون از هم جدا
گریه هامون تو گلو
خنده هامون بی صدا
نتونستم ، نتونستم
تو رو بشناسم هنوز
تو مثل گنگی رمز
توی یک کتیبه ای
که همیشه با منی
اما برام غریبه ای
هنوز هم ما می تونیم
خورشید و از پشت ابر صدا کنیم
نمی تونیم ؟
می تونیم
می تونیم بهارو با زمین سوخته آشنا کنیم
نمی تونیم ،
می تونیم
هم شب و هم گریه ایم
درد تو ، درد منه
بگو هم غصه ، بگو
دیگه وقت گفتنه
بغض ما نمی تونه
این سکوتو بشکنه
مردم از دست سکوت
یکی فریاد بزنه




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

...زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه ی عشق.

زندگی چیزی نیست؛که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه؛در دهان گس تابستان است.

زندگی؛بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضاست؛

لمس تنهایی ((ماه))؛

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر...

زندگی(( مجذور))آینه است.

زندگی گل به ((توان)) ابدیت؛

زندگی ((ضرب))زمین در ضربان دل ها؛

زندگی((هندسه ی))ساده و یکسان نفس ها ست.

هر کجا هستم باشم؛

آسمان مال من است.

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است...

 

((((سهراب سپهری))))

    




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

اشک بارون نمی خواد گونه هامو تر بکنه

آخه این تن  چطوری بدون اون سر بکنه

 

اگه آتیش بگیره پیکر من از هوسش

می گه نه؛امیدی هست؛جون میگیرم از نفسش

 

انگار آسمون می خواد زندگیمو سخت کنه

خاک بیچارگی رو بر سر این بخت کنه

 

طفلک این شاخه های کوچیک که زندونی شدن

از حالا تا عاقبت اسیر ویرونی شدن

 

طفلکی پرنده ای که اینجا لونه کرد و موند

اونم حتی واسه بارون خیلی گریه کرد و خوند

 

خاک پر شکاف من خاطره ی بندگیه

برکه ی اسیری که دریایی از سادگیه

 

اگه من کویرم و جنس من  از سنگه و خاک

توی سینه دل من می تپه و سبزه و پاک

 

دل من گرفته اما هنوزم امیدی هست

تن داغ من میگه آخر شب سپیدی هست

 

من کویرم؛تنم از جنس یه تکه ی شهاب

عشق من حقیقیه؛ گر چه به یک قطره ی آب...

 

لاله اسکندری                  




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

خانه خراب تو شدم
به سوی من روانه شو
سجده به عشقت می زنم
منجیه جاودانه شو
ای کوه پر غرور من
سنگ صبور تو منم
ای لحظه ساز عاشقی
عاشق با تو بودنم
روشن ترین ستاره ام
می خواهمت می خواهمت
تو ماندگاری در دلم
می دانمت می دانمت
ای همه وجود من
نبود تو نبود من

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..


از عذاب جاده خسته
نرسیده و رسیده
آهی از سر رسیدن
نکشیده و کشیده
غم سرگردونی هامو
با تو صادقانه گفتم
اسمی که اسم شبم بود
با تو عاشقانه گفتم
با تنم دردی اگه بود
بی رمق بود اگه پاهام
تازه تازه با تو گفتم
اگه کهنه بود دردام
من سرگردون ساده
تو رو صادق می دونستم
این برام شکسته اما
تو رو عاشق می دونستم
تو تمام طول جاده
که افق برابرم بود
شوق تو راه توشه ی من
اسم تو هم سفرم بود
من دل شیشه ای هر جا
هر شکستن که شکستم
زیر کوهبار غصه
هر نشستن که نشستم
عشق تو از خاطرم برد
که نحیفم و پیاده
تو رو فریاد زدم و باز
خون شدم تو رگ جاده
نیزه ی نم باد شرجی
وسط دشت تابستون
تازیانه های رگبار
توی چله ی زمستون
نتونستن ، نتوستن
کینه ی منو بگیرن
از من خسته ی خسته
شوق رفتنو بگیرن
حالا که رسیدم اینجا
پر قصه برا گفتن
پر نیاز تو برای
آه کشیدن و شنفتن
تو رو با خودم غریبه
از غمم جدا می بینم
خودمو پر از ترانه
تو رو بی صدا می بینم
کی صدایتو داد به مهتاب ؟
مهتابو کی برد از اینجا ؟
اسمتو کی داد به خورشید ؟
خورشید و کی داد به ابرا ؟
با من رهیده از خود
یک ترانه هم صدا شو
با من از زنجیر این شب
هم صدا شو و رها شو




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

زندگي قصه ايست كه با گريه آغاز شده

و از درياچه غم گذشته و با مرگ به پايان مي رسد

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد

و اشك خود را نثار گونه هاي خشك او مي كرد

و كاش واژه هاي حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود

كه براي بيان كردنش به شهامت نياز نبود

كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشناتر بود

و كاش فرياد آنقدر پر صدا بود

كه حرمت سكوت را نمي شكست




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..


میون اینهمه كوچه كه بهم پیوسته
كوچه ی قدیمی ما كوچه ی بن بسته

دیواره كاهگلیه یه باغ خشك - كه پر از شعرای یادگاریه
بین ما مونده و اون رود بزرگ - كه همیشه مثل بودن جاریه

صدای رود بزرگ همیشه تو گوش ماس
این صدا لالائیه خواب خوبه بچه هاس
كوچه اما - هر چی هست - كوچه ی خاطره هاس
اگه تشنه است اگه خشك - مال ما كوچه ی ماس

توی این كوچه بدنیا اومدیم
توی این كوچه داریم پا میگیریم
یه روزم مثل پدر بزرگ باید
تو همین كوچه ی بن بست بمیریم

اما ما عاشق رودیم مگه نه
نمی تونیم پشت دیوار بمونیم
ما یه عمره تشنه بودیم مگه نه ؟
نباید آیه ی حسرت بخونیم

دست خسته مو بگیر - تا دیوار گلی رو خراب كنیم
یه روزی - هر روزی باشه دیر و زود
می رسیم با هم به اون رود بزرگ
تنای تشنمونو می زنیم به پاكی زلال رود




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..


تو کدوم کوهی که خورشید

از تو چشم تو می تابه

چشمه چشمه ابر ایثار

روی سینه ی تو خوابه

تو کدوم خلیج سبزی
که عمیق ، اما زلاله

مثل اینه پاک و روشن

مهربون مثل خیاله

کاش از اول می دونستم

که تو صندوقچه ی قلبت

مرهمی داری برای

زخم این همیشه خسته

کاش از اول می دونستم

که تو دستای نجیبت

کلیدی داری برای

درای همیشه بسته

تو به قصه ها می مونی

ساده اما حیرت آور

شوق تکرار تو دارم

وقتی می رسم به آخر

تو پلی ، پل رسیدن

روی گردابه ی تردید

منو رد می کنی از رود

منو می بری به خورشید

من از اونور شکستن

گنگ و بی رمق گذشتم

تن به رؤیاها سپرده

رفتم ، از شفق گذشتم

رفتم و رفتم و رفتم

سایه مو بردم و بردم

خسته بودم و شکسته

خودم رو به شب سپردم
من رو از شبم جدا کن

نمی خوام تو شب بمیرم

دوست دارم که پیش چشمات

بوسه از خورشید بگیرم

دوست دارم که نوشدارو

واسه این شکسته باشی
تا دم مردن پناه

این غریب خسته باشی

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط ..:: بهار ::..

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم!

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!

تو بدان این را

تنها تو بدان

تو بیا،

تو بمان با من تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز.

ریسمانی کن از ان موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

فریدون مشیری




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط ..:: بهار ::..

با سپاس از چشمهای مهربانی که به اسمان کویر یخ می نگرند



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط ..:: بهار ::..